سفارش تبلیغ
صبا ویژن
دوستی خدا را جُستم و آن را در دشمنی با معصیت کاران یافتم . [امام صادق علیه السلام]
توسعه سینمای فاخر

  خلاصه 4 صفحه ای                         تاوان                  

 

حمید شاکری افسر نیروی انتظامی  در دایره مبارزه با مواد مخدر استان خوزستان خدمت می نماید. شاکری و چند نفر از پرسنل ناجا مقداری مواد مخدر تقلبی در منزل مخفی نمو ده اند و زمانیکه قاچاق مواد مخدر از سیستان و بلوچستان و بندر عباس به مقصد عراق  به حوزه انتظامی ایشان می رسد  ؛ در صورت توافق با  قاچاقچیان؛ پس از ضربه خوردن کاروان قاچاق؛  مواد مخدر اصلی را مخفی و   مواد مخدر قلابی را به شعبه دادگاه انقلاب در استان تحویل می دهند تا زمانیکه مواد مذکور جهت آزمایش  به آزمایشگاه ارسال می گردد ؛ به جهت واقعی نبودن مواد ؛ جواب آزمایشگاه منفی اعلام گردد.به این ترتیب قرار منع تعقیب صادر و قاچاقچیان آزاد گشته و با پرداخت سهم حمید و همکارانش؛ مواد اصلی را دریافت و توزیع می نمایند.از این طریق پرسنل مذکور ثروتی به هم زده و روز به روز بر حجم زیورآلات همسرانشان افزوده می گردد.

مهدی مجتبوی عضو واحد هجرت سپاه   که ماموریت یافته است  علت توزیع گسترده مواد مخدر را کشف نماید پی به شگرد های پرسنل مذکور برده است و در صدد است حین انجام تبانی و ارتکاب جرم  اقدام به دستگیری قاچاقچیان وحمید و رفقایش نماید.

مهدی تمام ابزار فنی ازقبیل کنترل خط تلفن پاسگاه و منزل حمید و دوستانش؛ استفاده از مخبرین محلی و منابع همکار پرسنل خاطی را در اختیار دارد .

گاه حمید و دوستانش برای سفید کردن خود برخی قاچاقچیان را به همراه مواد مخدر  مکشوفه دستگیر و تحویل دادگاه انقلاب می دهند .لذا دشمنانی در میان برخی از قاچاقچیان دارند.

روزی حمید پس از دستیابی به محموله قابل توجهی از مواد مخدر تصمیم می گیرد راسا" وارد چرخه توزیع مواد مخدر  شود.طبق معمول مواد مخدر تقلبی را تحویل دادگاه می دهد و منجربه تبرئه حیدر؛ قاچاقچی صاحب مواد مخدر می شوداما پس از خلاصی حیدر از بازداشت ؛ حمید بجای اصل مواد مخدر ؛ مواد مخدر تقلبی را توسط جاسم  برایش می فرستد.

حیدر متوجه می شود. به حمید پیغام می دهد که مواد اصلی نمی باشد. حمید  مدعی می شود که جاسم مواد را تعویض نموده  است.

حیدر با نقشه ای جاسم را به محل خلوتی می کشاند و اورا تهدید می نماید . چون از تهدید نتیجه نمی گیرد او را شکنجه می دهد و توسط عواملش خانه اش را تفتیش می کند و لی بی فایده است  . جاسم در اثر شدت  شکنجه جانش را از دست می دهد.

حیدر کینه  حمید را به دل می گیرد. با تحقیقاتی که معمول می نماید پی می برد نازنین دختر حمید در دانشگاه بند رعباس مشغول تحصیل است  به یاوریکی از قاچاقچیانی که ازحمید زخم خورده است نزدیک می شود و تصمیم می گیرند دختر حمید را  بربایند تا حمید مجبور شود در مقابل آزادی وی مواد مخدر اصلی را تحویل دهد.

یاور پسرشرورش سهراب و دو نفر دیگراز اشرار  را راهی بند ر عباس می نماید. سهراب  نازنین را تحت نظر می گیردو متوجه می شود او گاهی در شب نشینی های آنچنانی شرکت می کند و می توانند او را حین برگشت به خوابگاه بربایند .روزی که قرار است نقشه به اجرا در آید خبر به هلاکت رسیدن یاور و دستگیری اعضای باندش در حین قاچاق از رسانه ها منتشر می شود. سهراب از ترس دستگیری   در بندر عباس رحل اقامت می افکند، از دونفر دیگر جدا می شود ودر منزل یکی از بستگانش به نام نا در که به کار بوتیک داری مشغول است سکنی می گزیند. نازنین مشتری بوتیک نادر است .سهراب که وقت خود را در بوتیک می گذراند کم کم با نازنین طرح دوستی می ریزد .

از سوی دیگر مهدی از طریق مخبرین محلی از طمع کاری جدید  حمید که  حالا دیگر از شر حیدر نیز راحت شده است خبر دار می شودوبا توسل به یکی از منابع مورد اعتماد؛ معامله ای صوری ترتیب می دهد تا حمید را در حین انجام معامله مواد مخدر به دام اندازد.

 خبر ازهمکاران حمید نیز مخفی نمی ماند و هریک به فراخور ؛ یا توصیه  ای دارند یا وی را از ورود در این عرصه خطرناک بیم  می دهند.از آن جمله پرویز است که تمایلش را برای سهیم شدن در کار به گوش حمید می رساند.

در اثر تداوم ارتباط با سهراب و باز شدن پای  نازنین به خانه نادردختر حمید در بندر عباس  معتاد می گردد.  

منبع مهدی به حمید نزدیک می شود. ساعت و محل انجام  معامله گذاشته می شود . حمید به بهانه ای از رفتن به سر قرار خوداری می کندو پرویز را سر قرار می فرستد.با هدایت مهدی خریداران بهانه تراشی می کنند تا  معامله سر نگیرد.اما چون از سوی دیگر وقوع چنین معامله ای توسط مخبرین نیروی انتظامی نیز گزارش شده است؛ عملیات صورت می گیرد و پرویز به همراه مواد مخدر اصلی دستگیر می گردد.

کم کم نازنین ازمیزان حضور در کلاس درس می کاهد.پرستو هم اتاقی نازنین که رقیب درسی او  می باشد اعتیاد او را به کمیته انضباطی گزارش می کند .

نازنین فراخوانده می شودو تعهد می دهد که رویه اش را اصلاح نماید.تغییر رفتارنازنین مورد سوال سهراب واقع می شود و زمانیکه از زبان نازنین متوجه دخالت پرستو می گردد؛ از شروری به نام بهرام می خواهد که پرستو را تهدید نماید تا کاری به کار نازنین نداشته باشد. 

بر اساس اقرارپرویز در مراحل بازجویی و دادگاه ؛ موقعیت حمید و همکارانش  متزلزل می گردد.با استعفاء حمید از ناجا موافقت می شودوسایرین نیز از دایره مبارزه با مواد مخدر کنار گذاشته می شوند.

بهرام در کوچه تاریکی با توسل به چاقو قصد تعرض به پرستورا دارد ولی پرستو از مهلکه می گریزد و با دخالت رهگذران  بهرام توسط  گشت بسیج دستگیر و بازداشت می شود.

اقرار بهرام علیه سهراب منجر به صدورحکم احضار سهراب می گردد. سهراب از بندرعباس می گریزد.

حمید با ثروتی که اندوخته است  سرمست از موفقیتی که بدست آورده است؛ کسب و کاری در پیش می گیرد.

با متواری شدن سهراب نازنین که نیازمند مواد مخدر  شده است به خانه نادر  پناه می برد . نادر  نیازش را بر آورده می سازد . مراجعات نازنین به منزل نادر تداوم پیدا می کند.

کمیته انضباطی دانشگاه  که رفتار نازنین را زیر نظر دارد پس از اطمینان از اعتیاد نازنین حکم به اخراجش می دهد. والدین نازنین  در جریان گذاشته می شوند.  . حمید با خوابگاه  نازنین تماس می گیرد وچون هم اتاقیهایش اعلام می کنند در آن ساعت خارج از خوابگاه به سر می برد، به بندر عباس پرواز می کند .در دانشگاه بندر  عباس حکم اخراج نازنین تسلیم پدرش می شود.

حمید جهت یافتن دخترش با مراجعه به خوابگاه به دوستان دخترش متوسل می شود . نسترن به او می گوید نازنین مشتری بوتیک  نادر است و به خانه وی نیز تردد داشته است.

با راهنمایی نسترن حمید  به نشانی مورد نظر می رسد و در محل کمین می نماید . اما غیر از نادر کسی تردد ندارد. از آن سو تماس با خوابگاه حکایت از عدم مراجعه نازنین به خوابگاه دارد .

حمید جهت اطمینان با همسرش در منزل تماس می گیردو لی نازنین به خوزستان هم نرفته است.

پایان آن روز حمید مستاصل به نیروی انتظامی مراجعه و علیه نادربه جرم آدم ربایی  طرح شکایت می کند . با حکم قضایی ورود به منزل ؛ خانه نادر بازرسی می شود و لی از دختر حمید اثری نیست.

نادر تحت بازجویی قرار می گیرد. ابتدا منکر شناخت نازنین می شود. لیکن در ادامه بازجویی ها اقرار می کند؛ نازنین به جهت اعتیادش به صورت مستمر به خانه وی می رفته است و چند نوبت نادر او را مجبور به همخوابگی نموده است .

 همچنین  اذعان می کند یکبار که نازنین در منزل وی بوده است از شاپور عامل قاچاق دختران و زنان به کشورهای حاشیه خلیج  فارس و دو نفر ازعواملش   دعوت می کند به منزلش بیایند ولی  شاپور  با دیدن نازنین  به آن شب رضایت نمی دهد و با تهدید و ارعاب نادر؛ نازنین را که حال مساعدی نداشته است با خود می برد. واز آن به بعد از حال نازنین بی اطلاع است.

نادر دستگیر و بازداشت می شود. اصرار حمید به اخذ نشانی  ازشاپور به نتیجه نمی رسد.

حمید در خیابانها و کوچه های بندر عباس سرگردان می شود.به هر جایی که احتمال دارد نشانه ای از دخترش بیابد سر می زند و لی بی نتیجه است.

درنهایت متوسل به مهدی مجتبوی می گردد. مهدی به او اطلاع می دهد که شاپور در حین یکی از اقدامات تبهکارانه اش دستگیر شده و در حال بازجویی از او می باشند.

حمید درخواست می کند اجازه دهند سرنوشت دخترش را شخصا"از زبان شاپور بشنود. با وساطت مهدی این اجازه به او داده می شود.

شاپور در مقابل عجز و عنابه حمید لب به سخن می گشاید.طبق گفته های شاپور تا چند روز نازنین در خانه شاپور بوده است تا اینکه یک روز صبح که شاپور و همدستانش از زیادی شرب خمر شبانه به خواب رفته بوده اند ؛ نازنین از فرصت استفاده می کند و با استفاده از نفت موجود در خانه خودسوزی می کند . بر اثر استغاثه نازنین ساکنین در منزل بیدار شده و آتش را با بیل و خاک خاموش می کنندو در نهایت نازنین را که عمده بدنش سوخته بوده است در حیاط منزل زنده زنده دفن می نمایند.

جنازه نارنین کشف و به سردخانه منتقل می شود. اعضای خانواده و خویشان نزدیک حمید خود را  به بندر عباس  می رسانند. مادر نازنین با شنیدن خبر دچار سکته قلبی می شود و دار فانی را وداع می نماید .جنازه به خوزستان منتقل و در شهر زادگاهش دفن می شود.

از آن روز به بعد هرکس از نزدیک  گورستان شهر عبور می کند مرد شکسته و رنجوری را می بیند که خاک اطراف قبر دختری به نام  نازنین شاکری را بر سر می ریزد و به خود نفرین می گوید...

 



عادل ناصری ::: جمعه 87/8/17::: ساعت 5:35 عصر

حاضریم گریه کنیم     

نمی دانم کسی هست که این لطیفه زیبا را نشنیده باشد که روزی مسکینی از گرسنگی گریه سر داده بود.کسی با قرص نانی به اورسید و شروع کرد به گریه کردنبه حال او . مسکین گفت به جای گریه قسمتی از نانت را بده تا سیر شوم .جوابش این بود حرف نان را نزن اما تا به خواهی برایت می گریم.

  حکایت حمایت از سینمای فاخر و سینمای دینی در ج. ا. ا ایران چیزی شبیه به این حکایت است.باور ندارید سرنوشت مرا بخوانید:

به جرائت بگویم که اگر هم قبلاٌ در فکرم ورود به عالم سینما وجود داشته است ( که داشته است)بعد از جلسه سینما گران با مقام معظم رهبری به صورت جدی وارد این عرصه شدم تا سهمی هر چند اندک در تعالی آن داشته باشم.

ایتدا در حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی برای آموزش فیلم نامه نویسی ثبت نام کردم. اگرچه یکی از مسئولین کلاس ها دوستانه به من گفت کل مطالب همانست که در ترم اول گفته می شود ولی من در ترم میانی هم شرکت کردم و ملموس به درستی آن گفته پی بردم .نه آقای فرهودی به عنوان استاد، کوچکترین احساسی پیدا نمود که حداقل زمینه ورود در عرصه سینما را فراهم کندو نه اولیاء حوزه هنری یک کلام در خصوص متن هایی که می دادم بخوانند اظهار نظر کردند.

در اثر استمرار نوشتنها و ارتباط با سایر علاقه مندان در دوره ای که استاد فرج الله سلحشور ترتیب داده بود شرکت کردم وحدود  یک سال ونیم  در محضر ایشان و استاد براهیمی و اندکی در خدمت استاد رویین تن بودم .بارها و بارها متن هایی دینی به ایشان  دادم اما هیچیک انگیزه ای برای دستگیری به دنبال نداشت.

اینرا بگذارید در کنار انبوه طرح ها و فیلم نامه هایی که به انواع  جشنواره های منتسب به نظام فرستادم و خبری نشد.

آیا نظر من در تطبیق آن لطیفه با حال امروز سینمای فاخر و سینمای دینی  اشتباه است؟

  

عادل ناصری ::: جمعه 87/8/17::: ساعت 5:27 عصر

خوبان کشور را وقت نیست...

شنیده اید که قدما می گفتند:

                    درم داران عالم راکرم نیست                   کرم داران عالم را درم نیست

من این بیت را در وصف حال آندسته از آقایانی می دانم که در عرصه سینما اسم و رسمی دارند و از دستشان

 بر می آید که دست تازه واردان در این عرصه را هم بگیرند.

حقیقت اینست که در سینمای امروز ایران دو دسته عمده وجود دارندکه آنرا پیش می برند :

دسته اول:

سینما گرانی هستند که مقبول نظامند و از حمایتهای حاکمیت برای ساخت فیلم بهره می برند.

دسته دوم

سینما گرانی هستند که حاکمیت از ایشان مایوس شده و هریک راه خود را می روند.

اینجا منظور بحث؛ دسته اول است:

این دسته خود تقسیم بندی دیگری پیدا می کند :

گروهی  از ایشان آنقدر سرشان را شلوغ کرده اند که از مقوله مهمی چون کمک به هموار کردن راه برای کسانی که در این مسیر تازه واردند مدتهاست که غافلند . گروه دیگر که فرصت لازم را برای این مهم دارند به علل مختلف کاری از ایشان بر نمی آید.

شما نظر دیگری دارید؟

 

 



عادل ناصری ::: جمعه 87/8/17::: ساعت 5:27 عصر

                                         بی جان و تن

زان جام خوش می ده مرا،وانگه رها کن

                                               یک دم به چشمانم نگر، وانگه رها کن

از کوی ما چون می روی  آهسته  تر رو

                                                در خرمنم  آتش  بنه  ،‌وانگه  رها  کن

هر  دم ز چشمم  آتشی ،  افروختم  من

                                               چشمم بگیراز دست من، وانگه رها کن

هجران من ازچون تویی کی خواه افتاد

                                              دوری به سویی در فکن، وانگه رها کن

خلقی به  پیرامون  من  پیوسته  کردی

                                              بگسل زخلق این رشته راوانگه رها کن

این روز و شب از حال ما لختی  بینداز                                           

                                            بی  لحظه  هایم کن مرا ، وانگه رها کن

این حال بارانی به صحرا چیست ما را

                                            لبریز کن از  نور  خود  ، وانگه  رها  کن

چون جام من بشکسته شد تحریم شد می

                                              بی جان و تن می ده مرا  وانگه رها کن

                                             

عادل ناصری ::: جمعه 87/8/17::: ساعت 5:26 عصر

                                  اشتباه آقای حاتمی کیا 

در مصاحبه ای که اخیراٌ آقای حاتمی کیا پس از اکران فیلم دعوت با ایشان شده ا ست ، از دوری همفکران متعهد و متدین عالم سینما از یکدیگر و از اینکه این جماعت دور هم جمع نمی شوند تا از حال هم با خبر شوند واین مهم خود  به تعالی سینما منجر شود گله گی فرموده اند...

با خواندن این قسمت از متن یاد خاطره کودکی ام افتادم. یادم می آید زمان امتحان که می شد هر کار دیگری غیر از کتاب خواندن و آماده شدن برای امتحان چنان جذبم می کرد که شیرینی آن رهایم نمی کرد . حتی شستن ظروف آشپزخانه هم از درس خواندن بیشتر مزه می داد.

می پرسید ....چه ربطی دارد به...؟    

توضیح می دهم:

من به این رسیده ام که در هزار توی این بشر خاکی در کنار تمام خواسته ها وتمایلات و احساسات عجیب و غریب میلی نیز وجود دارد که به آنچه در اختیارش نیست و در موقعیت آن قرار ندارد حسرت می خورد .

یادم می آید تابستانهای زیادی من حسرت یک روز بسیار سرد زمستان را که حسابی کز کنم و یخ بزنم را

 می خوردم.وقتی زمستان می شد هر چه در اعماق وجودم می گشتم تا آن لذت را بچشم بی نصیب می ماندم و الخ...

ضرب المثلی هم میان مردم است که مرغ همسایه غاز است ...

القصه این اظهار نظر آقای حاتمی کیا هم با همه علاقه ای که به ایشان دارم مرا یاد همان دوران کودکی

 می اندازد . چه در غیر این صورت تشکیل گروهی که آقای حاتمی کیا حسرت نبودنش را می کشد کاری ندارد .

 شما غیر از این فکر می کنید؟      

عادل ناصری ::: جمعه 87/8/17::: ساعت 5:25 عصر

                                               یک جرعه می

 

یک  دم  بنشین با  من با  چشم  فریبایت      

                                           یک جرعه به من می ده از لعل شکربارت 

ویرانه  دل  ما  را  معمور  نگاهت  کن 

                                             با چشم پر آشوبت مستم کن و بیمارت                            

ساقی به می این مستی در ما ابدی فرما     

                                             تا  رقص  کنان   آیم   در محور   پرگارت   

عشق ار چه دل مارا افکنده  به  مشکلها   

                                            بی مشکل و بی عشقت  بنشسته  سر راهت

 

 

 



عادل ناصری ::: چهارشنبه 87/8/8::: ساعت 10:0 عصر

                                                   میهمانی

ای صاحب میخانه ام ؛ جامی بده جانم ستان       این دور بی سامان من با ساغری؛ پایان رسان

 

پابست  دیوار تنم ؛ از خود  نمی ایم  برون       روشن کن این تاریک جان نوری به چشمانم رسان

                                                 

ای صاحب چشم سیه ؛ آتش نهادی  در  دلم       یا  آتش  از من دور کن یا  صبر  بر  آتش رسان

 

بس در کویرزندگی دل خسته شد از بی کسی    یا هستی  اندر  نیست کن  ؛ یا  در  نیستانم  رسان

 

در  میهمانی   آمدم ؛ افسون    در کار    دلم      یا دل بگیر از دست من ؛ یا دل  به  دلدارش رسان



عادل ناصری ::: چهارشنبه 87/8/8::: ساعت 9:56 عصر

 

 

  طرح چهار صفحه ای                   

 

                                                                          مستهجن 

عابدی مسئول دفتر شعبه 47 بازپرسی دادسرای مبارزه با منکرات  تهران ؛یک روز پس از اتمام وقت اداری به صورت عادت ، چند حلقه سی دی مستهجن ایرانی را که از محمود؛ جوان توزیع کننده فیلم های مستهجن و غیر اخلاقی ؛ توسط گشت  بسیج ضبط و به انضمام پرونده ؛ تحویل شعبه  شده ودر فایل محل نگهداری موقت اشیاء ضبط شده نگهداری می شود را به صورت پنهانی  با خود  به منزل می برد تا پس از دیدن آنها صبح  روز  بعد قبل از اینکه کسی متوجه فقدان آنها شود، سرجایش بگذارد..

عابدی شب فیلم ها را می بیند و در حافظه رایانه  رایت می کند.

لعیا همسر عابدی از تغییر خلق و خوی شوهرش نسبت به گذشته  متعجب است ولی علت آنرا نمی داند .

 صبح روز بعد  مطابق معمول  که عابدی در مسیر اداره جهت گذران زندگی مسافر کشی نیز می کندجهت سوار کردن مسافر سرعتش را کم می کند.

 همانطور که به صورت مسافران جهت بهتر شنیدن آدرس مقصدشان دقت می کند؛ مهین زن فاحشه ای را  که  شب گذشته د رسی  دی مستهجن مشاهده نموده است می بیند. مهین نشانی مقصد را اعلام می کند. عابدی بهت زده توقف می کند . قبل از اینکه بتواند تصمیمی بگیرد همراه زن؛ چند مسافر دیگر نیز  به  سرعت سوار می شوند.  عابدی چند بارپنهانی از آینه مهین را از نظر می گذارند و هر بار اطمینانش بیشتر می شود که اشتباه نکرده است.     

 نهایتا" مهین در جایی پیاده می شود و  عابدی از آینه عقب  او راتا ورود به ساختمانی با چشم تعقیب می کند. سپس به راهش ادامه می دهد.

عابدی سی دی ها را سر جایش می گذارد و مشغول امور روزانه می گردد. اما یک لحظه از فکر مهین بیرون نمی رود.

 ثنا پور بازپرس شعبه  مذکور که  متوجه حواسپرتی   عابدی شده است و دنبال فرصت مناسبی است تا گپ و گفتی داشته باشند در گیر پرونده غامضی است که تمام توجهش را به خود جلب نموده است :

 مریم دختر جوان 17 ساله ای که همراه با مسعود جوان 22 ساله  درمسیر شمال داخل یه خودرو  دستگیر شده است  مدعی است باکره نبوده است ودونفری عقد نکاح را جاری نموده اند. او آموخته است که به این نحو برای اجرای عقد رسمی اجازه پدرش لازم نیست و مسعود که مورد علاقه مریم است از ارتباط نامشروع خلاصی می یابد .

قاضی تصمیم دارد او را به پزشکی قانونی بفرستد اما مشکل اینجاست که اگر شاپوری پدر مریم از این مساله بویی ببرد خطر جانی مریم را تهدید می کند .ضمنا" مریم می بایست فردی را که از او ازاله بکارت نموده است معرفی نماید.

مریم سعی می کند ثنا پور را مجاب نماید ازسویی خانواده اش از این امر مطلع نشوند. ازدیگر سو به استناد ادعایی که نموده است رهایی یابند.

ثنا پور جهت اخذ مشورت راهی اتاق دادستان می شود .اما باقری حضور ندارد و مسئول دفترش حاجی پور اعلام می کند

شایعه ای که  ازمدتی قبل در خصوص جابجایی سرپرست دادسرا بر سر زبان کارکنان  بوده است به واقعیت پیوسته و باقری جایش را به حمیدی داده است و در حال حاضر همه در اتاق ریاست مجتمع هستند  .قرار است فردا تودیع و معارفه صورت گیرد.

حمیدی فارغ التحصیل دوره دکتری حقوق جزا است و سابقه اجرایی زیادی ندارد. او اعتقاد دارد دادسرا صرفا" می بایست

در چارچوب قوانین و مقررات اعمال قانون نماید و نمی پذیرد که برای حفظ نظام و ارزشها و هنجارهای جامعه می بایست ازهر راهی وارد شد.

علاوه بر  مقاومت برخی  بازپرسان و دادیاران  که با طرز تفکر باقری خو گرفته اندو راهبرد سرپرست جدید را به چالش می کشند. احسان فرمانده پایگاه بسیج محل در اجرای ماموریتهای جاری با رویه جدید دچار مشکل جدی می گردد.

احسان از حمیدی می خواهد به او مجوز دهد مهین را به خانه ای کشانده و در حین ارتکاب زنا با حکمی که دادسرا صادر می نماید وی را دستگیر و تحویل  نماید.اما حمیدی این امر تحت عنوان ترغیب به ارتکاب جرم تلقی و نمی پذیرد.

  ثناپور به احسان ماموریت می دهد در خصوص وضعیت مریم و خانواده اش  تحقیق نماید. با توجه به روابط خوبی که میان آندو وجود دارد احسان مراتب گله گذاری اش از حمیدی و مخالفت با طرحی که برای مهین دارد را به ثناپور منتقل وشرحی از سو سابقه وی ارائه می دهد. غافل ازاینکه عابدی نیز صحبتهایشان را می شنود.

عابدی از ثناپور   اجازه می گیرد روز بعد ساعتی دیرتر سرکار حاضر شود.

صبح روز بعد بدون اینکه عابدی مسافری سوار کند زودتر از روزهای قبل خود را به مقابل ساختمانی که مهین روز قبل پیاده شده است می رساند و منتظرش می ماند . زمانی نمی گذرد که مهین به محل می رسد و از خودروی مسافر کش  پیاده می شود. عابدی مهین را تعقیب می کند و وارد ساختمان تجاری  می شود. مهین وارد  مغازه فروش لوازم آرایشی می شود و مشغول فروش اجناس می گردد.

عابدی با تجربه ای که دارد در می یابد فروشندگی پوششی است که طی آن مشتریان با مراجعه به محل مهین را ببینند .

عابدی قصد دارد محل را ترک نماید که بیرون از ساختمان احسان را می بیند که سوار بر خودرویی در مقابل همان  ساختمان توقف نموده همکارش داودرا از خودرو پیاده نموده و حرکت می کند. داود داخل ساختمان می شود. عابدی عازم دادسرا می گردد.

ثناپور در شعبه حضور ندارد . منشی اعلام می نماید برای ملاقاتی با پدر مریم از دادسرا خارج شده است.

شاپوری در  فروشگاه بزرگ و مملو از کالای خود در جریان وضعیت دخترش قرا ر می گیرد .ثناپور ضمن توصیه وی به اینکه با دور اندیشی  با مساله دخترش برخورد نمایداز تدبیری که برای حل مساله اندیشیده است او را مطلع می نماید.

عابدی پس از اتمام وقت اداری به محل کار مهین مراجعه می کند . او هنوز در مغازه است . عابدی منتظر می ماند . پس از خروج مهین از ساختمان  قبل از اینکه خودروی دیگری مهین را سوار کند جلوی پایش توقف می کند و مهین سوار می شود.

داود نظاره گر سوار شدن مهین به خودرو  است و با بیسیم صحبت می کند.

شاپوری در دادسرا حضور پیدا می کند . با دیدن مسعود با او درگیر می شود و او را کتک می زند .  پس از جدا کردن شاپوری از مسعود و عادی شدن اوضاع مشخص می شود مریم دادسرا را ترک نموده است .

تماسهای مکرر با منزل نیز گویای اینست که مریم به خانه نرفته است .

خواهر مسعود ضمن تماس با مادر مریم اعلام می دارد مریم با او تماس گرفته و گفته است به مسعود بگوید به خاطر رفتار پدرش با او دیگر رغبتی به زنده ماندن ندارد و خودرا خواهد کشت.و سپس تماس را قطع نموده است.

پیام مریم به شاپوری رسانده می شودو با ادعای شاپوری مبنی بر اینکه مسعود می داند مریم کجا می تواند رفته باشد ؛ با وثیقه ای که شاپوری مهیا می کند مسعود موقتا" آزاد می شود و همراه مامور و شاپوری برای یافتن مریم اقدام به جستجو می کنند.

عابدی مطابق روز قبل خودرا به محل کار مهین می رساند و به شیوه روز قبل سوار ش می کند . در راه عابدی به خود جرات می دهد و ضمن تعریف آنچه گذشته از مهین می خواهد که با هم رابطه داشته با شند در این صورت مهین می تواند از حمایت عابدی نیز برخوردار شود.برای اطمینان مهین جوانی را که مراقب مهین است به او نشان می دهدو از وجود

سی دی ها یی که از محمود گرفته شده است او را مطلع می سازد .با توجه به دستگیری محمود؛ مهین مطمئن می شود عابدی از وضعیت او با خبر است .

احسان گزارش ارتباط مشکوک عابدی را با مهین به حمیدی اطلاع می دهد . حمیدی دستور می دهد برای اینکه عابدی نتواند راهی برای توجیه و فرار از کیفر داشته باشد او را تعقیب و در حین ارتکاب جرم دستگیر شود.

جستجوی شاپوری و مسعود برای یافتن مریم بی نتیجه می ماند.

مهین از عابدی درخواست می کند تقاضای یکی از دوستانش را بر آورده سازد.به ناچار عابدی با تقاضای برداشتن  سندی از پرونده مهمی مواجه می شود.

عابدی آنشب تا صبح خواب به چشمانش نمی رود.

فردا صبح با مراجعه به حمیدی عابدی تمام ماجرا را بازگو می نماید.حمیدی این راه حل را که ملاقاتی ترتیب داده شود و بزهکاران در حین اخذ سند مورد نظر دستگیر شوند مخالف است. عابدی با ناراحتی از اینکه چگونه این مشکل را به تنهایی حل نماید اتاق راترک می نماید .

حمیدی سرش را میان دستهایش می گیرد. 

 

                                                                                                                                                                                                                                                          

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



عادل ناصری ::: چهارشنبه 87/8/8::: ساعت 9:48 عصر

 

 

 

طرح: پستچی 

 

مسعودی  جانباز جنگ تحمیلی که سی و پنج ساله است و پس از جانباز شدن با معرفی بنیاد شهید در شرکت پست مشغول به کار شده است از نویسندگی نیز بی بهره نیست و گاه مطالبی نوشته و به جراید ارسال می دارد که برخی از آنها نیز چاپ می شود.

یکی دو خاطره از ایام جنگ به قلم او نگاشته شده که پس از چاپ به دیوار اتاق محل کارش چسبانده  است.

روزی در میان پاکت نامه هایی که به او جهت توزیع  تحویل می شود نامه ای مربوط سالهای قبل  قرار دارد که مدتی از نگارش آن توسط رزمنده ای به نام غلام حسن زاده خطاب به پدرش ؛ گذشته و معلوم نیست به چه علتی به مقصد نرسیده است .

مسعودی پس از رساندن چند نامه به نشانی مورد نظر می رسد.

کسی در را نمی گشاید . همسایه ها اعلام می کنند که تنها ساکن منزل پیرمردی است که از فراق دوری فرزند  نابینا شده و توسط یکی از بستگانش به موطن خود ده حسن رود  رفته و احتمالا" پایان ماه او را برمی گردانند .

مسعودی  مطلع می شود پیرمرد غیر از غلام پسر دیگری نداشته و دخترانش نیز سر خونه و زندگی خود رفته اند و به علت بعد مسافت و فقر؛ کمتر به پیرمرد سرکشی می کنند.

مسعودی مجبور می شود نامه را نزد خود نگه دارد تا پیرمرد برگردد.

بارها در اوقات فراغت تصمیم می گیرد نامه را امحاء نماید یا متن آنرا گشوده و بخواند اما وجدان کاری این اجازه را به او نمی دهد.

علامی همکار مسعودی که از ماجرا بو برده است چند بار به او توصیه کرده است که نامه را دور اندازد زیرا دیگر به درد پیرمرد نمی خوردوغیر از تجدید غم و غصه از دست دادن فرزند؛ فایده ای برای پیرمرد ندارد. اما مسعودی قبول نکرده است.

روزها از پی هم می روند و پایان ماه از راه می رسد .مسعودی پس از رساندن چند نامه به در خانه پیرمرد مراجعه می کند.

پیرمرد در را می گشاید و مسعودی قصه را شرح می دهد ونامه را تحویل می دهد اما زمانیکه از زبان وی مطلع می شود که کسی را ندارد نامه را بخواند می پذیرد که آنرا برای پیرمرد  بخواند.

به دعوت پیرمرد مسعودی پا به درون حیاط  خانه می گذارد و از نبود امکانات زندگی وکهنگی بنا دچار رقت قلب می شود .

پیرمرد لیوان آبی با زحمت مهیا می کند و پای صحبت مسعودی می نشیند .

مسعودی که در این میان درگیر افکار گوناگونی است تسلیم فکری شتاب زده می شود و پس از گشودن نامه آنرا به گونه ای می خواند که حاکی از زنده بودنش می باشد و  ضمن عذر خواهی از ننوشتن زود به زود نامه وعده نوشتن نامه های بعدی را داده است.

پیرمرد از مسعودی خواهش می کند نامه را روی طاقچه کنار عکس پسرش قرار دهد .

زمانیکه مسعودی پا به درون اتاق می گذارد آتشی در جانش شعله می کشد. غلام حسن زاده هم رزم مسعودی در جبهه بوده است و چون دو اسمه بوده و به ابراهیم مشهور بوده است مسعودی او را ازروی نام نشناخته است.

مسعودی بدون اینکه چیزی به پیرمرد بگوید از منزل خارج می شود.

روزها از پی هم می گذرند و مسعودی از فکر آنچه میان او و غلام گذشته است خارج نمی شود .

روزی در خط پدافندی نوبت استقرار در سنگر کمین به مسعودی رسیده بود اما به دلیل بیماری وی غلام به جایش اعزام می شود و روز بعد خبر شهادتش می رسد.

مسعودی با توسل به همسایه ها ؛ به نحوی به نشانی منزل دختران پیرمرد دست پیدا می کند واز زندگی آنها مطلع می شود. او تمام تلاش خود را به کار می گیرد و کمک های شایانی به صورت پنهان و با واسطه  به آنها می کند. حتی با توسل به خیری ؛ منزلی را برای یکی از آنها در نزدیکی منزل پدر اجاره می کندو دختر بیشتر به پدر ش سر می زند.

 مدتی بعد  نامه دیگری به سبک نگارش غلام می نویسد و با مراجعه به منزل او برایش ی خواند.

برای جالبتر کردن نامه مسعودی از قول غلام اوضاع روستای حسن رود را سوال می کند .

پیرمرد با اشتیاقی وصف ناپذیر استماع می کند اما در پایان اضافه می کند نام روستای آنها کوچک محله است که  کوچکتر و دورتر از حسن رود است.البته همسایه ها آنرا نمی دانند و فقط نام حسن رود در خاطرشان مانده است.   تا حدودی شک مسعودی برانگیخته می شود که پیر مرد از ساختگی بودن نامه مطلع شده باشد ؛ اما موضوع را پیرمرد پی نمی گیرد .

ایام می گذرد و مسعودی نامه های خود نوشته را برای پیرمرد می خواند و در کنار آن کمکهای خود و همکاران و خیرین محل را به پیرمرد  می رساند.

روزی که نامه یگری در خورجین متور سیکلت مسعودی به سمت خانه پیرمرد می رود ازدحام جمعیت در مقابل منزل وی خبر از واقعه ای شوم دارد. با نزدیک شدن به محل؛مسعودی شاهد است که  پیکر پدر شهید بر روی شانه ها تا آمبولانس تشییع می گردد.

                                                        ***

متی بعد مسعودی  در حین تجزیه نامه ؛ پاکت نامه ای را می یابد که خطابش به اوست و آدرش دفتر پست روی آن است . وقتی نامه را می گشاید در می یابد پیرمرد اعلام نموده است از مدتها قبل در آرزوی شهادت فرزندش بوده است.

تیتراژ بندی پایانی بالا می آید.

 

 

                                                                                

 



عادل ناصری ::: چهارشنبه 87/8/8::: ساعت 9:17 عصر

                                                                      مجسمه

طرح

عزیز و غلام دو دوستی هستند که برای یک شبه ثروتمند شدن از هیچ کاری ابا ندارند . روزی عزیز به غلام پیشنهاد می کند وارد جریان زیر خاکی شوند . به این صورت که مجسمه ای را از فروشگاه اجناس بدل سرقت نموده و در زیر خاک مدفون ساخته و 5 سال بعد بیرون آورده ؛ به اسم مجسمه قدیمی به فروش رسانند.طبق نقشه عمل می شودو مجسمه در زیر زمین منزل قدیمی غلام دفن می گردد.

 4 سال بعد عزیز در جریان یک کلاهبرداری محکوم به 3 سال حبس می گردد. و راهی زندان می گردد. غلام نیز سال بعد؛ یک شب در اثر افراط در مصرف مواد مخدر دچار ایست قلبی می گردد و دار فانی را وداع می کند.

در جریان تقسیم ترکه منزل بجای مانده از غلام به فروش می رسد و بتول همسر غلام پس از گرفتن سهمش از ارثیه ؛ با دو فرزندش آواره اجاره نشینی می گردند.

تیمور که بساز و بفروش محل است و ملک کلنگی را به قصد آپارتمان سازی  از ورثه خریده وارد عمل  می شود. اوس محمود بنا  سر کارگرش  تخریب را آغاز می نماید. در حین گود برداری اوس محمود و کارگرش کاظم  مجسمه را می یابند و آنرا  از زیرخاک خارج می سازند. نظر به خویشاوندی دور اوس محمود با مرحوم غلام و از سر دلسوزی نسبت به ایتام وی؛ اوس محمود تصمیم می گیرد مجسمه را از تیمور پنهان داشته و در خفا تحویل بتول نماید. لذا کاظم و بهرام کارگر دیگرش را متقاعد می نماید که در این اقدام خداپسندانه شریک شوند و به کسی چیزی نگویند. مجسمه شبانه به منزل اوس محمود منتقل می گرددتا وی نشانی جدید بتول را یافته و نیت خیر خواهانه اش را عملی سازد و رد امانت نماید. 

عزیز که برای چندمین نوبت ؛ به مرخصی 15 روزه  از زندان آمده است؛ با ورود به محل و مشاهده  عملیات خاکبرداری برای کسب خبر از مجسمه سراغ اوس محمود و کارگرانش می رود اوس محمودو کاظم و بهرام  مساله را انکار می کنند. عزیز متوجه اعتیاد بهرام می شود و با نزدیک شدن مخفیانه  به وی و جلب رضایتش در کنار منقل از راز سر به مهر مطلع می گردد.محل اختفای مجسمه لو می رود.

اوس محمود در حین  پرس وجوی  نشانی منزل بتول با دیدن خوابی وحشت می کند و تصمیم می گیرد درستی کاریکه انجام می دهد را از امام جماعت مسجد محل سوال نماید . حاج آقا حسینی به او می گوید این مجسمه به همه مردم تعلق دارد و باید تحویل سازمان میراث فرهنگی شود نه بتول و بچه هایش . اوس محمود اعلام می کند او تصمیم گیر نیست و اگر هم تحویلی باید صورت گیرد لازم است از طرف بتول و صغار ش باشد.

رفاقت عزیز و بهرام توسط کاظم به سمع اوس محمود می رسدو با توجه به سوابق منفی عزیز و احتمال سرقت مجسمه از منزل اوس محمود  قرار می شود مجسمه به امانت به حاج اقا حسینی سپرده شود تا پس از کسب رضایت بتول و ایتام غلام به تحویل دادن مجسمه ؛اینکار صورت گیرد.شبی که مجسمه پیچیده لای پتو در مقابل مسجد محل ؛ درصندوق عقب ماشین پیش نماز قرا ر می گیرد. دو جفت چشم نامحرم نیز از دور نظاره گر اوضاع است.

پس از اتمام نمازو مراجعت حاج آقا حسینی به منزل ماشینش؛ توسط عزیز و صفدر؛ سارق حرفه ای تعقیب می شود . حاج آقا حسینی محموله را فراموش می کند و مجسمه درصندوق  عقب  ماشین می ماند.نیمه شب صفدر با گشودن در صندوق عقب مجسمه را می رباید.اما گشت شبانه حوزه نیروی انتظامی محل به او مشکوک شده و دستگیر و راهی کلانتری می شود. .

از آنسو روز بعد تحقیقات اوس محمود نتیجه می دهد ونشانی بتول بدست می آید.  بتول همراه اوس محمود به منزل امام جماعت مراجعه می کند و خبر سرقت را دریافت می کند؛ اما  باور نمی کند و  با تحیر  همراه اوس محمود از منزل حاج آقا حسینی خارج می شود.

روز بعد مجسمه تحت الحفظ به میراث فرهنگی منتقل و تقلبی بودن آن اعلام و مشخص  می شود مالیت ندارد. با اقرار صفدر ؛ حاج آقا حسینی به کلانتری دعوت  و او نیز از ماوقع مطلع  می گردد. 

خبر ها به عزیز نیز می رسد .فکر شیطانی جدیدی به مغزش خطور می کند. نشانی بتول را می یابد و با مراجعه به او ترغیبش می کند به کمک یکدیگر

پیش نماز را سر کیسه نمایند. کافیست بتول با مراجعه به حاج آقا حسینی اعلام کند در مسجد ش وقت نماز سرو صدا خواهد کرد .

از سوی دیگر خارج از مسجد  به حاج آقا حسینی مراجعه و اعلام می کند از آشنایان بتول است و اگراو کمی  سر کیسه را شل کند می تواند بتول را ساکت کند.

آنشب امام جماعت مغموم بر سر سجاده نماز شب روی به آستان حضرت حق می کند و از حی دادار حفظ آبرویش را طلب می کند.

کاتبی ؛ کارمند سازمان میراث فرهنگی که دارای سوابق متعددی در تخلفات و سوء رفتار اداری است در فرصت مناسبی مجسمه تقلبی را با مشابه اصلی آن در موزه تعویض می نماید و مجسمه اصلی را به خانه می برد.

کاتبی با قدیر که قاچاقچی عتیقه جات به خارج از کشور است و به تازگی از زندان آزا د شده است جهت انتقال مجسمه به خارج از کشور  تماس می گیرد .قدیر که متخصص شیوه های نوین قاچاق عتیقه  می باشد اعلام می کند اگر مجسمه توسط خانواده ای که ظاهرا"  عازم زیارت عتبات عالیات در عراق هستند تا مرز حمل شود امکان خروج آن از مرز عراق و انتقال به ترکیه و سپس به اروپا فراهم است. قدیر پیشنهاد می کند فرد ی که سابقه ای در امر قاچاق عتیقه ندارد بکار گرفته شود و عزیز را که مدتی در زندان با هم بوده اند و اکنون در مرخصی از زندان به سر می برد معرفی می کند. با پیوستن عزیز به باند دونفره و بررسی ابعاد مساله فکر جنون آمیز دیگری در مغز عزیز شکل می گیرد.

عزیز به بتول مراجعه و نقشه اش را طرح می کند . قرار می شود دو نفره به حاج آقا حسینی مراجعه و به شرطی ماوقع را فراموش کنند که حاج آقا حسینی؛ بتول و بچه هایش را با خودروی خود به مرز عراق برساند تا از آنجا توسط یکی از بستگان به زیارت مشرف شوند.

امام جماعت که هیچ راهی برای استخلاص از اتهام جابجایی مجسمه نمی یابد و از سوی دیگر پیگیری بتول را ناشی از درماندگی و استیصال در اداره امور بچه ها می داند تصمیم به سرپرستی آنها می گیرد و این سفر را امکانی برای فراهم شدن بستر آشنایی بیشتر دوطرفه و طرح مساله عقد صیغه می بیند.

مقدمات سفر فراهم می شود وبتول و دو فرزندش سوار بر خودروی حاج آقا عزم سفر زیارتی می شوند. مجسمه نیز در ساک بتول لابلای البسه در صندوق عقب قرار دارد. عزیز و قدیر نیز با خودروی کاتبی در تعقیب آنها هستند.

در مسیر حاج آقا حسینی از وجوب سرپرستی بچه ها و ثواب عظیم ازدواج مجدد زن بیوه سخن می گوید و بتول نیز با سکوت ظاهرا" با این مساله مشکلی احساس نمی کند.

در یکی از رستورانهای بین راه بتول به تصور اینکه حاج آقا برای نماز رفته است با گوشی همرا هش با عزیز صحبت میکندو  به صورت  اتفاقی حاج آقا حسینی در جریان مکالمات قرا ر می گیرد  و متوجه خطر می شود. از آنجا که هدف از طرح ریزی  چنین برنامه ای را در نمی یابد مطلب را فاش نمی سازد تا به کنه مطلب پی برد.

تعقیب شدن توسط عزیز و قدیر در فرصت مناسبی از سوی حاج آقا حسینی به اطلاع یکی از دوستان امنیتی اش حامد  می رسد . در تماس بعدی حامد از سوابق عزیز و قدیر؛ حاج آقا را مطلع می نماید. با توجه به حضور قدیر در کیس های مربوط به عتیقه؛ تیمی عملیاتی به سرپرستی حامد عازم می شوند.در مرز نیز ماموران مربوطه نسبت به مساله حساس می شوند.

با رسیدن به شهر مرزی ؛ طبق نقشه بتول تماس صوری از تلفن همگانی با فامیل مورد نظرش برقرار نموده و اعلام می دارد وی در شهر حضور ندارد. به ناچار شب را باید در مسافرخانه بگذرانند.

 پس از ورود به یک مسافرخانه بتول حاج آقا را سر گرم می نماید.  عزیز و قدیر جهت برداشتن مجسمه از صندوق عقب ماشین به خودرو نزدیک می شوند.قرار است پس از  برداشتن مجسمه به بتول نیز اطلاع دهند تا محل را ترک و سهم خود را از قدیر دریافت و همراه عزیز به تهران مراجعت نمایند.

عزیز و قدیر مجسمه در دست دستگیر می شوند.بتول نگران می شود و برای کسب خبر از مسافرخانه خارج می شود. فقدان مجسمه در ساک ونبود  عزیز و قدیر کوهی از غم را روی شانه هایش قرا ر می دهد . مستاصل به دیوار تکیه داده و روی پا می نشیند. گریه امانش نمی دهد.

دستی روی شانه اش قرار می گیرد . سر را بلند می کند . پسرش متحیر او را می نگرد . در کنارش حاج آقا حسینی در حالیکه دختر بچه را در بغل دارد ایستاده و با آرامش نظاره گر اوست.

 تیتراژبندی پایانی بالا می آید.

 

 

 

 

 

 

 

 



عادل ناصری ::: چهارشنبه 87/8/8::: ساعت 9:8 عصر

   1   2      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ

>> بازدیدهای وبلاگ <<
بازدید امروز: 0
بازدید دیروز: 1
کل بازدید :2673

>> درباره خودم <<
توسعه سینمای فاخر
عادل ناصری
تا امروز 4 فیلم کوتاه ساخته ام که یکی در سینما فردا نمایش داده شده. حدود 20 خلاصه چهار صفحه ای فیلم نامه دارم. علاقه مند م در راستای توسعه سینمای فاخر سهمی داشته باشم. یا علی

>>لوگوی وبلاگ من<<
توسعه سینمای فاخر

>>موسیقی وبلاگ<<

>>اشتراک در خبرنامه<<
 

>>طراح قالب<<